داستان های واقعی
داستان
سه شنبه پنجم آبان ۱۳۸۸
الحمد لله
بسم الله الرحمن الرحیم
سه حیوان بودند اسب و الاغ و خوک
اول اسب شروع کرد گفت الحمد لله
خر و خوک بهش گفتند چرا؟ گفت مجاهدان سوار من میشند و جهاد می کنند الاغ و خوک ناراحت شدند و فکر کردند چی بگند
بعد از مدتی الاغ گقت الحمدلله گفتند چرا گفت حداقلش خوک نیستم که همش نجس باشم و کسی نزدیک من نشه خوک ناراحت شد
و فکر کرد خوک هم بعد از مدتی الحمدلله گفت بهش گفتند تو دیگه چی داری گفت حداقلش من روز قیامت خاک میشم و مثل آدم مشرک وبی دین در آتش جهنم نمی سوزم
نوشته شده توسط مجید
در 16:10 | لینک ثابت
•
