داستان های واقعی
داستان
جمعه سیزدهم آذر ۱۳۸۸
هر چه کنی به خود کنی (
تويك جرعه محبت يك دريا حمايت
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.
روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند.
بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبائي در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا، فقط يك ليوان آب درخواست کرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.
پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟»
دختر پاسخ داد: «چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.»
پسرك گفت: «پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم.»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.
از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.
آهسته انرا خواند: «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است.»
روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند.
بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبائي در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا، فقط يك ليوان آب درخواست کرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.
پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟»
دختر پاسخ داد: «چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.»
پسرك گفت: «پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم.»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.
از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.
آهسته انرا خواند: «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است.»
نوشته شده توسط مجید
در 18:47 | لینک ثابت
•
چهارشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۸
باور ندارم، چون نميبينم
باور ندارم، چون نميبينم
در زمانهاي دور، كشاورزي با ايمان و درستكار در مزرعهاش زندگي ميكرد. او تمام روز روي مزرعهاش كار ميكرد و زندگياش را از راه حلال ميگذراند. او هميشه سر وقت، نماز ميخواند و خداوند را عبادت ميكرد. روزي از جادهاي ميگذشت كه ناگهان مرد بيماري را گوشه جاده ديد. او مرد را به خانهاش برد و با دلسوزي از او پرستاري كرد. صبح روز بعد، مرد كشاورز براي خواندن نماز صبح از خواب بيدار شد و مرد بيمار را بيدار كرد تا نمازش را بخواند، ولي او گفت دوست ندارد نماز بخواند، چون خداوند را نميبينند و نميتواند چيزي را كه نميبيند عبادت كند. كشاورز چيزي نگفت و به خواندن نماز مشغول شد.
چند روز بعد، حال مرد خوب شد. مرد كشاورز تا مسيري همراه او شد تا بتواند به خانهاش برسد. در ميان راه، ناگهان جاي پاهايي را ديدند و مرد به كشاورز گفت: «اينها جاي پاهاي يك ببر هستند».
كشاورز فكري كرد و گفت: «نميتوانم باور كنم، چون ببري را در اين حوالي نميبينم!»
مرد با تعجب گفت: «تو ديگر چه آدمي هستي؟ اين جاي پاها كافي نيستند تا باور كني كه ببري از اين مسير عبور كرده است؟»
كشاورز گفت: «ببين برادر، وقتي اين جاي پاها را ميبيني، باور ميكني كه ببري از اينجا عبور كرده است. پس چطور با ديدن خورشيد عالمتاب، ماه، گلها و گياهان زيبا و عطرافشان، درختان سر به فلك كشيده و اين همه نعمت در اطرافت، باور نميكني كه خدايي وجود دارد كه آنها را آفريده است؟»
مرد فكري كرد و گفت: «حق با تواست! ما نميتوانيم خداوند را با چشمان خود ببينيم ولي ميتوانيم از روي نعمتهاي سرشاري كه آفريده است به وجود او پي ببريم».
در زمانهاي دور، كشاورزي با ايمان و درستكار در مزرعهاش زندگي ميكرد. او تمام روز روي مزرعهاش كار ميكرد و زندگياش را از راه حلال ميگذراند. او هميشه سر وقت، نماز ميخواند و خداوند را عبادت ميكرد. روزي از جادهاي ميگذشت كه ناگهان مرد بيماري را گوشه جاده ديد. او مرد را به خانهاش برد و با دلسوزي از او پرستاري كرد. صبح روز بعد، مرد كشاورز براي خواندن نماز صبح از خواب بيدار شد و مرد بيمار را بيدار كرد تا نمازش را بخواند، ولي او گفت دوست ندارد نماز بخواند، چون خداوند را نميبينند و نميتواند چيزي را كه نميبيند عبادت كند. كشاورز چيزي نگفت و به خواندن نماز مشغول شد.
چند روز بعد، حال مرد خوب شد. مرد كشاورز تا مسيري همراه او شد تا بتواند به خانهاش برسد. در ميان راه، ناگهان جاي پاهايي را ديدند و مرد به كشاورز گفت: «اينها جاي پاهاي يك ببر هستند».
كشاورز فكري كرد و گفت: «نميتوانم باور كنم، چون ببري را در اين حوالي نميبينم!»
مرد با تعجب گفت: «تو ديگر چه آدمي هستي؟ اين جاي پاها كافي نيستند تا باور كني كه ببري از اين مسير عبور كرده است؟»
كشاورز گفت: «ببين برادر، وقتي اين جاي پاها را ميبيني، باور ميكني كه ببري از اينجا عبور كرده است. پس چطور با ديدن خورشيد عالمتاب، ماه، گلها و گياهان زيبا و عطرافشان، درختان سر به فلك كشيده و اين همه نعمت در اطرافت، باور نميكني كه خدايي وجود دارد كه آنها را آفريده است؟»
مرد فكري كرد و گفت: «حق با تواست! ما نميتوانيم خداوند را با چشمان خود ببينيم ولي ميتوانيم از روي نعمتهاي سرشاري كه آفريده است به وجود او پي ببريم».
نوشته شده توسط مجید
در 20:34 | لینک ثابت
•
