پنجشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۸۸
فقر و غنا
فقر و غنا
یه روز حضرت سلیمان از جنگلی می گذشتند که هیزم شکنی را دیدند که خیلی زحمت می کشید وکار می کرد به او گفت می خواهی ثروتمند بشی گفت بله و به تو یک مروارید داد هیزم شکن خوشحال شد در راه به برکه ای رسید خواست اب بخورد خو شد و مروارید از جیبش افتاد ناراحت شد فردای ان روز هم رفت جنگل باز هم حضرت سلیمان او را دید و ماجرا را برای حضرت سلیمان(ع)توضیح داد ان حضرت باز هم به او مرواریدی دادند این دفعه به خانه رفت زن همسایه هم تو ی خانه شون بود زه همسایه بعد از اینکه فهمید هیزم شکن چی اورده رفت و اون را دزدید مرد ناراحت شد وروز سوم بازهم ان حضرت او را دیدند و مروارید سوم به او دادند این دفعه مروارید را در کف دستش داشت که کلاغی امد و آنرا برد
در این موقع به حضرت سلیمان از طرف خداوند وحی رسید که ای سلیمان تو می خواستی بنده ی مار غنی کنی حالا نگاه کن که من الله چه می کنم خلاصه هیزم شکن می ره درختی راقطع کنه اتفاقا خانه ی کلاغ انجا بود و مروارید می افتده میره بازار ماهی بخره ماهی ای رو می خره که مرواریدش را قورت داده بود خوشحال میشه میره خونه به زنش میگه دزدها رو بیدا کردم زن همسایه می شنوه و فکر می کنه با او هستن و مروارید رابس میده
سه شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۸
رفتار امیر
مثالی از حضرت عمر(رض)
روایت شده که در زمان خلافت حضرت عمر (رض) یکی از دشمنان جاسوس می فرستند وقتی جاسوس می رسد از مردم می پرسه که عمر کجاست :می گند اونجا زیر درخت خوابیده
تعجب می کنه و می گه ای عمر"""عدلت فإمنت و نمت"""یعنی ای عمر عدالت کردی پس آسوده خاطر گشتی و زیر درخت خوابید
مثالی از عمر ابن عبدالعزیز
یه روز عمر ابن عبدالعزیز در مسجد راه می رفتند مسجد تاریک بود به یه مردی که دراز کشیده بود برخورد کرد مرد عصبانی شد و امیر را نشناخت گفت :""انت حمار"": همراهانی که همراه ان حضرت بودند خواستند او را بزنند که عمر گفت :ای مرد چیزی نگفت که گفت خر هستی من گفتم نه من آدم هستم
این است عدالت این است اخلاقه امیر
نتیجه گرفتن و تجزیه و تحلیل داستان با خودتون
