شنبه نهم مرداد ۱۳۸۹

حکايت آقا الاغه!!

حکايت آقا الاغه!!                                         

تقريبا يک ساعتی بود که با همسايه نشسته بوديم, حرفی برای گفتن نداشتيم من هم از روی شوخی ووقت کشی خواستم جلسه را دوباره گرم کنم, با خنده حالگيرانه ای گفتم: راستی زينب, زندگينامه آقا الاغه را خوانده ای؟

گمان می کردم که از اين سؤالم دهنش هشت خواهد آورد واز من می خواهد برايش تعريف کنم, ومن هم شرط وشروطی می گذارم وبهر حال يک جوری حالش را می گيرم, اما انگار او از من زرنگتر بود که بلا فاصله دنيای خيال مرا بر هم زد وگفت: بله, حفظش هم کرده ام!

اينجا بود که دهن من هشت آورد وغافلگير شدم.. خواستم طوری خودم را نجات دهم که با جديت گفتم: اگر راست می گی تعريف کن ببينم!

زينب هم بادی به گلو داد وبا صدايی نرم ومادر بزرگانه گفت:

يکی بود.. يکی نبود.. زير گنبد کبود, یه خری بود ویه خر خانم.. یه پسر داشتن.. آقا الاغه نامش گذاشتن..

خلاصه ماجرا .. بگم برای شما.. عزيزان ما..

.

.

. ادامه ي مطلب...

              اختيار با شماست! .. يکی از دو راه ...

.......

نوشته شده توسط مجید در 11:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم مرداد ۱۳۸۹

به زودي با حكايت جالب آقا الاغه به روز خواهيم بود.....

نوشته شده توسط مجید در 11:10 |  لینک ثابت   •