شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۸

داستان گردن بند و دختر زیبا

داستان گردن بند

ابن رجب حنبلي رحمه الله در ضمن طبقات حنابله شرح حال قاضي ابي بكر الأنصاري البزاز را اينگونه بيان مي كند:

او گفت: در يكي از روزها كه من در مكه مكرمه بودم گرسنگي شديدي به من روي آورد و هرچه به دنبال غذا گشتم چيزي را براي خوردن نيافتم. در اين اثنا ناگهان كيسه اي از ابريشم را كه با نخي ابريشمي بسته شده بود را پيدا كردم.

آنرا برداشته و با خود به خانه بردم. زماني كه سر آن را باز كردم چشمانم به گردن بندي از مرواريد افتاد كه تابه حال مانند آنرا نديده بودم.

گفت: ........

به ادامه ی مطلب بروید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجید در 18:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۸

انا لله انا الیه راجعون

شايد جاى تعجب باشد كه چطور ميشود در آن روزى كه جانها گداز بُوَد، بتوان افلام جنسى را تماشا كرد، ولى اين حقيقت هست، داستان واقعى پايين را بخوانيد تا باور كنيد.

پدر همراه يك شيخ و بقيه همراهان براى شستن متوفى پسر جوانش حاضر شده بودند تا اينكه آن جوان را شسته و دفن كنند. آن شيخ كه مسئول شستن متوفى بود دستور داد تا آنرا از لباسش مجرد كنند ولى عورتش را با پارچه اى بپوشانند تا اينكه شروع به شستنش كنند. هنگام برداشتن لباس مرده، توجه آنها به دستمال خونالودى افتاد كه دست راست مرده را پيجانده بود ولى هنگامى كه سراغ برداشتن آن دستمال رفتند پدر متوفى بر سر آنها داد و فرياد زد و شرط كرد كه براى شستن پسرش هيچكس حق ندارد كه آان دستمال را بردارد. شيخ مسئول درك كرد كه يك رازى در آن دستمال نهفته هست ...........

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجید در 2:12 |  لینک ثابت   •