سه شنبه سوم آذر ۱۳۸۸

داستان توبه

داستان آموزنده پادشاه پير و امتحان فرزندانش



پادشاه پيري بود که مي خواست يکي از سه پسر خود را براي سلطنت آينده انتخاب کند.روزي ، سه شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ يکساني پول داد و از آنها خواست که قبل از عصر همين روز، چيزي بخرند و با آنها يک اتاق را پر کنند.
شاهزاده اول بسيار فکر کرد و با تمام پول برگ نيشکر خريد. اما با اين برگها فقط يک سوم اتاق را پر کرد. شاهزاده دوم با اين پول پوشال ارزنتر خريد .اما با اين پوشال ها فقط نيمي از اتاق را پر کرد.
نزديک بود آسمان تاريک شود.شاهزاده کوچک با دست خالي برگشت، ديگران بسيار تعجب کردند و از او پرسيدند:"تو چه خريده اي؟" او گفت در راه يک يتيم را ديدم که شمع مي فروشد. همه پول را به او دادم و فقط چند شمع را خريدم. اما وقتي که شمع ها را روشن کرد، نور آنها همه اتاق را روشن کرد.

 


به نقل از شیخ :

نج دقيقه اي به نماز مغرب مانده بود. در دفتر کارم نشسته بودم. يکي از دوستـان آمد و گفت که زن و مردي نروژي با شما کار دارند. از آنجا که اولين بار نبود که نروژيها به مسجد ما مي آمدند، به آن فکر کردم

........

به نقل از :مسلمان .نت


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجید در 16:19 |  لینک ثابت   •