داستان های واقعی
داستان
یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۸
دختر زخم خورده
دختر زخم خورده
دختر ی تعریف می کند :
با پسری دوست بودم دوستیمان خیلی زیاد شد .
اولش تلفنی بود بعد از مدتی گفت:قرار بگزارریم
:اولش گفتم نه اما بعدش اصرار کرد و قرار شد فقط ربع ساعت
با هم باشیم ساعت موعود رسید مرا سوار ماشین کرد و به یه رستوران رفتیم بعد از ربع ساعت بهش گفتم :من تو رو دوست دارم :تو چی :
آخ این جواب تکان دهنده رو داد:و
من از اینجا به خواهرانم میگم مواظب باشید: گفت
تو مثل آدامس می مونی گغتم چرا :گفت آدم وقتی ار آدامس سیر میشه دور می اندازه
و تو هم من ازت سیر شدم تو رو دور می اندازم
و دختری که حاضر شود با منه غریبه بیرون بییاید با هرکس بیرون می رود
نوشته شده توسط مجید
در 13:10 | لینک ثابت
•
